نقدی بر داستان "گرگ" از  هوشنگ گلشیری  

  

"به خدا من فاحشه نیستم"، "فتح نامه مغان"،" انفجار بزرگ"،"زندانی باغان""مردی با کراوات سرخ"،

"یک داستان اجتماعی خوب" ......زیستن با هر کدام از این داستان ها و هم نفس شدن با  این کاراکتر

 ها جان تازه ای می دهد .به روستاهای دوردست می  روی، هم پیاله ی سیاسی ها می شوی،گوش

 بهحرف های ناگفته ی فاحشه ها می دهی،به عیادت مرده ها می روی ،سر سنگ مرده شور خانه بوی

کافور می کشی وبالاخره زوزه گرگ می شنوی.

از این همه آمدم سراغ "گرگ".شاید حتا دوستانی که خیلی خوب گلشیری می خوانند گرگ را چندان

برای نقد نپسندند اما گرگ گلشیری چرا های زیادی دارد

داستان گرگ از گلشیری با استفاده از تکنیک فلش بک به خوبی آغاز می شود. راوی داستان بر خلاف

 داستان های کوتاه دیگر گلشیری عوض نمی شود راوی یکی  ازمعلم های مدرسه است اما از تکنیک

نقل در نقل بجا استفاده می کند.

گرگ را در ادبیات ایران و جهان ودر دنیای رئال با ویژگی هایی مثل درندگی ،توحش، ایجاد ترس و رعب و

کمی شاید هم مرموزی و زیرکی می شناسیم.

 

شخصیت ها به اندازه هم در داستان ها اهممیت دارند و نمی توان شخصیت ها را شماره گذاری کرد

 اما داستان گرگ داستان زنی تنهاست و مواجهه و کشمکش درونی و ایجاد رابطه ی پرسش برانگیز و

عجیب و غیر متعارف با گرگی متفاوت که تنها و به دور از گله گرگ ها چند بار با چشم های براقش

 پشت پنجره زن دکتر پیدا می شود و حتا اسیر تله نمی شود و تا چند قدمی تله می رود اما دم به

 تله نمی دهد.

شاید خیلی ها معتقد باشند که داستان گرگ یک داستان چند لایه و دارای ساخت

ژرف گرایانه نیست و نباشد و نمی توان گرگ را با یک نگاه سمبلیک و نماد گرایانه تصور کرد واینکه

داستان گرگ بسیار رئال است وتنها برشی از واقعیت است .

 

اما به نظر من همه ی نگاه ها و قرار داد های داستان ی به گلشیری که می رسد کمی دست و پا گیر

 می شوند مثلن شاید به سادگی به توان گفت گرگ داستانی سمبلیک نیست اما ادعای اینکه گرگ

نماد گرایانه است  را هم نمی توان ادعای چندان گزافی دانست.

 

یا اینکه داستان از هول و ولا یا تعلیق بر خوردار هست یا نه؟ یا اینکه  پایان داستان بسته است یا باز؟

یا روایت تخت است یا سینوسی؟ به نظرم در داستان گرگ کمی قرار داد ها دست وپا گیر می

 شوند.مثلن اگر شخصیت ها را به "ایستا" و "پویا" تقسیم کنیم ؛ "اختر" ،شخصیت زن داستان گرگ

شاید هیچیک نباشد.شخصیت ایستا تا پایان داستان از رویداد ها و حوادث داستان تاثیر نمی گیرد و

 در پایان همان نگرش ها یا باور های آغزین را دارد اما شخصیت  پویا بالعکس می باشد و در پایان

داستان دگرگون می شود.و در پایان موضوع اصلی به اعتقاد و باور جدیدی می رسد.

 

شاید به آن شکل رقیق و کلاسیک نمی توان گرگ را سمبلیک فرض کرد اما وقتی فضای داستان را یک

 ترس و رعب و وحشت و اضطراب و نگرانی گرفته است  و داستان از فضای زیست نا آرام و نا امن حرف

می زند، نمیتوان سرسری و به راحتی گفت نمی تواند داستان گرگ نمادین و سمکبلیک  باشد و این

 شاید شگرد گلشیری است که  قطعیت را حتا در نگاه به داستانش نمی توان جواز داد."ایجاد فاصله"

از تکنیک های گلشیری است چه در جهان بینی چه در محتوا و تم  وفرم داستانی او. باید با فاصله و

وسواس حرف زد.

 

این ترس روانی جامعه ..این روانشناسی اضطراب انسان امروز و این ناامنی در کنار تنهایی انسان

امروز یکی از مولفه های انکار نشدنی داستان گرگ است.

 

در شخصیت پردازی "اختر" در داستان گرگ با ویژگی های اینچنین روبه رو :

 

- لاغرو پریده رنگ - قد کوتاه - نوزده ساله - و.....

 

اختر نوزده ساله ای که بیشتر کتاب می خواند و یا در تنهایی اش برای خود چایی می ریزد و حتا

درمهمانی های دوره ایی شوهرش شرکت نمی کند وبعد ها در داستان نقاشی می کند که البته

نقاشی هایش به زعم راوی چندان خوب نیست و مهم تر از همه! مهم تر از همه ! کد بسیار زیرکانه

 و زیر پوستی و گذرایی است که گلشیری در مورد شخصیت زن داستان گرگ می دهد که شاید خیلی

 ها در خواندن های اولیه به راحتی از کنار ان بگذرند که به  نظر من یکی از کد ها و نشانه های بسیار

 قوی و کمک کننده در یافتن کلید ها و روانشناسی اختر می باشد و آن؛ "ترس از نازایی" اختر است.

زنی تنها که حتا می ترسد باردار نشود شاید این دوری از جمع و روستا این که خانه ای اختیار کرده اند

 چند صد متر آن طرف روستا ، در کنار قبرستان .این دوری و  انزوا گرایی شاید ناشی از همین ترس

 های اختر است که ناشی از  روان مضطرب او باشد و این حس حقارت نا خواسته از اینکه شاید جامعه

 و روستا به چشم اجاق کور و نازا به او نگاه کنند.

 

نگاه ها در داستان گرگ بسیار متفاوت و مهم است. نگاه گرگ، نگاه مردم، نگاه دکتر و ......

 

اختر مرا به یاد "فروغ "می اندازد.

 

"زنی  تنها در آستانه فصلی سرد......"و حتا "پذیرفتن مرگ" که شاید بتوان گفت یکی از تم های اصلی

 

 داستان باشد .

وآگاهی از مرگ وشاید به استقبال رفتن از آن.فصل سردی که در داستان  گرگ هم  در توصیفات برف

 اول و برف دوم و برف سوم به خوبی می توان دید.

 

فصل سردی که شاید سردی ذهنیت جامعه و سردی زیست جمعی باشد. و توحشی ایجاد شده

درجامعه وترس و نگرانی  اضطرابی که به سراغ شخصیت هایی که با ویژگی ها ی اختر می آ ید:

زنی اهل کتاب ، گوشه نشین، درون گرا وخیلی از ویژگی های که بیشتر باید سفید خوانی شود.

 

"قبرستان" ؛محیطی که در داستان های گلشیری زیاد استفاده شده است. در داستان "معصوم اول"

هم به خوبی مایه های تشویش و اضطراب و بی معرفتی انسان معاصرنسبت به آینده و زمان را می

بینیم. در " دست تاریک ،دست روشن" هم همین طور. در "فتح نامه مغان" هم باز گلشیری به

 قبرستان حضور پررنگی می  دهد.

 

"قبرستان" محیطی که به تم دل مردگی و انزوا طلبی و حتا بعضن وحشت و ترس داستان کمک می

کند.زیست در کنار قبرستان با پیشینه ی  طولانی که در سکوت و تنهایی ترس اور دارد انتخاب خوبی

است.

 

گذاشتن شکلات و آبنبات  در جیب و اینکه زن  بچه ها را دوست دارد و این علاقه به بچه ها و این

احساس ترس و حقارت از اینکه بچه دار نشود این کشش و رانش توامانی که در روان اختر نسبت به

 بچه و بچه ها هست را در رفتار های اختر می توان دید ،در نقاشی هایش،در دلبستگی اش به گرگ

 و در این حس "قربانی شدن".

 

قد کوتاه زن ،ترس از نازایی،وشاید شاید قیافه نه چندان زیبای او لب های سرد ،عینک مطالعه ،اندام

ظعیف و گوشه گیری زن  به تحلیل روانشناسی زن کمک می کند.

 

اختر شاید نمونه ایی از زن های جامعه مضطرب و ناامن و حتا می توان گفت نازاست.نمونه ای از زن

 هایی که که در چتر ناامنی و چتر بی اعتمادی و در نگاه های متوحش، نگاه های دریده و ترس های

توامان قربانی می شوند و خود داوطلبانه پای در راه قربانی شدن می گذارند.

 

اما زند ه ماندن عنصر اعتماد.حتا به عنوان یک مکانیزم دفاعی خیالی و توهمی و شاید مکانیزم جا به

جایی در برابر عصبیت ترس.

 اعتماد به گرگ تا لحظه های پایانی که گرگ را اندام سگ می بیند. آن هم سگ گله که بیشتر پیشینه

نگاه بان دارد تا هجوم آور. سگی که حتا می تواند همراه باشدهمراهی کند وتنهایی زن را پر کند.زنی

 که شاید بتوان گفت به  عمد این اعتماد و اشتباه را در مورد هویت گرگ می کند و خوش بینانه گرگ را

 با پوزه سگ می کشد.گرگ را با دم سگ میکشد و در نهایت داستان گرگ را کلن سگ می کشد

.همان گرگ که سایه اش مبالغه  آمیز تمام روستا و قبرستان را گرفته بود.

 

سایه ناامنی که که در تصویری بسیار زیبا کل روستا را گرفته است سایه ترسی که روی محیط زیست

انسان معاصرافتاده است. این برتری امور انتزاعی بر امور عینی در روانشناسی تحلیلی نتیجه مستقیم

 ترس و اضطراب است.این ترس است که دامن به توهم و انتزاع می زند.این ناامنی است که رابطه با

 امور عینی را قطع می کند وآرام آرام امور انتزاعی گسترده دامن تر می شود.و آن جامعه ی مرعوب

 شده است که آبستن توهمات فزاینده و تصورات واهی وخیالی نا صحیح است و امور انتزاعی در بستر

جامعه وحشت زده ومرعوب جای امور متعیین می نشیند.

 

و این انسان مضطرب دست پای گم کرده است که در هول وولای ناامنی و توحش دست به دامان امور

وهمی وخیالی می شود وپیش می ورد تا انجایی که قربانی این بی معرفتی نسبت به اینده و زمان

ناشی از دلهره می شود.

در روانشناسی منشاء و دلیل اضطراب نا مشخص است اما در ترس منشاء ترس معین است. اختر

شاید به نوعی هم ترس دارد هم اضطراب هر چند دکتر می گوید :" سر نترسی دارد".اضطراب از گرگی

که اینده کشمکش با او را نمی داند

در روانشناسی نو ، آدمی در برابر ترس و اضطراب  مکانیزم های مختلفی نشان میدهد:

سرکوب...رجعت...انکار ..خیال بافی...کناره گیری..جابه جایی..درون فکنی..برون فکنی..همانند

سازی..دلیل تراشی..وانمود سازی...جبران ..توفق..تصعید و....

 

اما در باره زن در گرگ سخت می توان گفت که چه مکانیزمی را انتخاب کرده است. میتوان به سادگی

 گفت سرکوب را انتخاب نمی کند و یا دلیل تراشی نیست یا وانمود سازی نیست اما مکانیزم انکار را

نمی توان به راحتی انکار کرد یا حتا توافق را یا  همانند سازی را.

 

روانشناسی  زن گرگ دربرابر ترس و اضطراب پیش آمده و پیشرفت او و کناره گیری از ترس ،همانند

 سازی او، خیال بافی های زن و برون فکنی ها حتا می توان گفت تصعید ها .....ترکیبی از مکانیزم های

 روانی گوناگون را نمایش می دهد .

 

و در نهایت نمی توان گفت این ترس و اضطراب بیماری انسان امروزی به یک پدیده روان نژدی است و یا  این ترس غیر عادی و  اصطلاحن فوبی و مربوط به علوم بالینی است؟

 

 

+ نوشته شده در  Wed 6 Jun 2012ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

لازم نبود

زبان سرخ

برای اعتراف

 برای معاشقه اما

                  ( آنگاه که پاکٍشان ، پاکٍشان

                    تن را می پیمود

آری

و حتی کافی نبود

 

پس

زبان سرخ را از حلقوم بیرون کشید

شاید

بازجو را با خبر شود

از بی گناهی زبان سرخ

و آنگاه

بازجو پذیرفت

               ( بی هیچ مراسمی از سوگند

: که میتوان شعر گفت

  بی زبان سرخ




+ نوشته شده در  Mon 1 Aug 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

ترس

از به آنچه عشق می گویند

از به آنچه زن

از به آنچهه اینها به هم مرتبط است                  یا نه

 ار بیرون تهی

و صدای آژیر

پر است             در گوش

بیرون بیمارستان بی مرهمی ست

بیرون از صورتت تهی ست

صورتی که          از رنگ هیچ ندارد

صورتی که  از بیرون کشیده است

صورت              پر از غلط های فاحشه

 

بیرون              تماشاست تنها

و راز

وابسته به صورت توست

که کشف را 

 رنج می کند

صورتی که

محتوای خودش را

دستهای آغشته است

 

بیرون هزار بار مرده است

و این پنجره ها

همواره به داخل اند

آنگاه که از خنده

صورت را

در تمام حفره های کوچک اندوه منفجر میکنی

آنگاه

سوگند میخورم

که این صورت غمگین

همواره

از محتوا خالی است.

 

+ نوشته شده در  Mon 25 Jul 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

 ( نسروده

  همچون ترانه ای عاشقانه             

                               بر لبانی از ترس

 

 ( نخوانده

 همچون شعاری تند

                        در دل دیواری دور

 

 (نیامده

 همچون تقدیمی ِ

                   حذف شده از شعری بلند

 

 غیبت عبارت از من است.

 

+ نوشته شده در  Sun 24 Jul 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

 تنهایی

 مجاز نیست                 ( بی هیچ علاقه ایی)

 استعاره نیست             (بی هیچ شباهتی )

 

  تنهایی

 کلیشه ایست

  هزار بار سروده شده

  هزار بار خوانده شده

  به مجاز   اما    نه

 به استعاره  اما   نه .

 

+ نوشته شده در  Sat 23 Jul 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

 از سنگ

                      لبخند

 از سنگ

                      کلام

 از سنگ

                    دستهای نازک ممنوع

 

 

ا ز سنگ

                  معشوقه ی من

 

+ نوشته شده در  Sat 23 Jul 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

داستانی برای جنوبی بودن

 نقدی بر کتاب داستان " ماجرای کفتر کش" / نشر ثالث/ نویسنده: مصطفی حسینیون.امین حسینیون

«دقیقا همان­گونه که جوانان طبقۀ متوسط به دلیل داشتن روابط صمیمی با یک بانک­دار یا تاجر ممکن است آرزو کنند که یک بانک­دار یا تاجر شوند، جوانان طبقۀ پایین نیز به دلیل همکاری و برخورد، ممکن است آرزوی تبدیل شدن به رئیسِ ولگردها را داشته باشند. » ( کلوآرد و اوهلین 1960)

 

در این حاشیه­نویسی بر داستان «ماجرایِ کفترکش» تلاش شده است که از نقدهای فرمی و ساختاری و زبانی فاصله گرفته و با نیم­نگاهی برون متنی به خرده­فرهنگ پایین­شهری و خرده­فرهنگ منازعه پرداخته شود. قصد داریم ایستگاههای بیشتری از نگاه جامعه­شناسانه به مسائل مطرح در این خرده­فرهنگ به دست دهیم و ردپای آن را در فضا و شخصیت­های داستانِ «ماجرای کفترکش» دنبال کنیم.

«پسرانِ بزهکار: فرهنگِ ولگردان» اثرِ آلبرت کوهن ( 1955) اولین تلاش برای حلِ این مساله بود که چگونه یک خرده­فرهنگ بزهکاری می­تواند آغاز شود. کوهن در بررسی خرده­فرهنگ بزهکاران به ویژگی­ها و موقعیت و شرایطی اشاره می­کند که می­توان آن را در داستانِ ماجرایِ کفترکش و شخصیت­های آن (ابی و پیرمرد) پیدا کرد. آدم­های خرده­فرهنگِ منازعه تلاش می­کنند با واژگون­سازیِ نظام ارزشی طبقۀ متوسط با انجام آنچه به خوبی قادر به انجام آن هستند مثلا قوی و پرطاقت بودن، روی پای خود ایستادن، به سادگی به نظام ارزشی جدیدی دست یابند. این واژگون سازی نظام ارزشی طبقۀ متوسط یا طبقۀ دیگر به نوعی شروع یک منازعه فرهنگی است. « امشب... این­جا... سنگِ بنای مکتبِ جدیدی گذاشته می­شه. ما سالهاست که به اسم گذشت... افتخار... شرافت... و این افسانه­های جن­وپری طبیعتمونو سرکوب کردیم... ولی دیگه کافیه. پسرانِ من، شما نسلِ شرارتید و جاه­طلبی! »(ص­14)

این واکنش و شورش علیه ارزش­های طبقۀ دیگر توسط جوانان دور از فرصت و موقعیت، یک «راهِ حل بزهکارانه» است که از طریق انتقال ارزش­ها از جوانانی به جوانان دیگر و از نسلی به نسل دیگر به راه خود ادامه می­دهد. ( درست مثلِ خانۀ پیری و جمعِ جوانان فقیر و پولدار و کنار  هم قرارگرفتن دو نسل بزهکار در خانه­ای قدیمی). این یک خرده­فرهنگ بزهکاری پایین­شهریِ در حال حرکت را تغذیه می­کند. ساخته­های فرصت یا راه­های عمومی به طور یکسان و مساوی در دسترس تمام گروه و طبقات جامعه نیست. اعضای طبقۀ متوسط و بالا دارای راه­های دسترسی اساسی به ساختار فرصتِ مشروع( تجارت، سیاست) هستند در حالی که اعضای طبقۀ پایین به ساختار فرصت­های نامشروع دسترسی بیشتری دارند. شرط­بندی، قماربازی، کفترپرانی و کفتربازی، منازعۀ خیابانی، رمالی و دعانویسی، دزدی، قهوه­خانه و فروشِ کتاب و خطر و ... مفاهیم یا کانون­های شکل­گرفته حولِ محور خرده­فرهنگ  بزهکاری است که در متنِ داستان در کنار اُبژه­های عینی دیگر کمک می­کند به ساختِ یک شهرک جنوب­شهری با ویژگی­های مشخص آدم­های خیابانی. استفاده از اُبژه­های عینی نزدیک به انحراف که کلکسیونی از ابزارهای بزهکارانه را در ویترین این شهرکِ تازه­ساز به نمایش می­گذارد: چاقو سوییسی، فندک زیپوی کله­عقابی، کاپشنِ پوست آمرکایی، موتور هوندای اصلِ ژاپن باک­گِرد، قمه، پنجه­بوکس، شمشیر، چماق، میل­گِرد، زنجیر...

اما نکتۀ دیگر عدم حضور زن در داستان است. ممکن است ایراد گرفته شود که عدم حضور زن به جنسیت­گرایی و گاردِ جنسی در متن دامن می­زند. اما با قبولِ تعمیم نسبی نظریه­های فرافرهنگی، مطالعاتِ پیرامون خرده­فرهنگ­ها داده­های جالبی را به دست می­دهد.

«هاکنی»، با مطالعۀ جنوب ایالت متحدۀ آمریکا استدلال می­کند که این منطقه دارای خرده­فرهنگی مشترک است که در آن مردان برای استفاده از خشونت به منظور حل و فصل مسائل، آمادگی بیشتری دارند. «کوهن» نیز همانطور که از عنوان کتابش « پسران بزهکار: فرهنگِ ولگردان» برمی­آید، معتقد بود فرهنگِ بزهکاری خواه به عنوان یک راه­حل یا بعنوان یک زیرطبقه، برای مردان در دسترس­تر است تا زنان. اگر به قطع نتوان بر این نظر ایستادگی کرد اما به نسبت می­توان مدعی بود ویژگی­هایی که برای بزهکاران یا ولگردهای خیابانی برمی­شمارند تصویر مردانه­تری را به ذهن می­رساند. قدرتمندی، زندگی خیابانی، توان مبارزه، شکست گروه­های رقیب به وسیلۀ زور و مهارت، به دست آوردنِ احترام از طریقِ جرئت و خطر­پذیری.

«والتر میلر» به عنوان یک انسان­شناس با مطالعه جنوبِ آمریکا شش ویژگی یا ملاحظه کانونی را برای این افراد برمی­شمارد: دردسر(مساله بودن)، زورِ بازو، زرنگی، هیجان، سرنوشت، خودمختاری. در این یادداشت کوتاه فرصت تطبیق نموداری با داستان یا برجسته­سازی این ویژگی­ها در شخصیت­ها نیست. اما نویسنده معتقد است ردپای این مولفه­ها را در شخصیت­های داستان به­ویژه شخصیتِ ابی به خوبی می­توان دنبال کرد که اشارۀ مستقیم و کدگذاری دقیقِ آن فرصت بهتری می­طلبد.

به نظر می­رسد داستانِ ماجرای کفترکش در نهایت بر شالودۀ روابط میان طبقۀ پایین و بزهکاری و خرده­فرهنگ حولِ آن استوار است. ( رابطۀ طبقه- بِزه)

داستانی در موردِ یک طبقه و برای طبقه­ای دیگر. داستانی در مرود ارزش­های زیرزمینی در مخالفت با ارزش­های طبقۀ متوسط. ارزش­های زیرزمینی که بر لذت­جویی، منازعه و خشونت بیشتری تاکید دارد. هرچند جامعه­شناسان فواید روانشناختی باارزشی مانند احساس تعلق و فرصت برای کسبِ شخصیت و احترام را نیز برشمرده­اند که برای مردانِ طبقۀ پایین دستیابی به آنها در عرصه خانواده و مدرسه بسیار مشکل می­باشد.

اما به هر حال احساس تعلق و تلاش برای کسب احترام را در شخصیت ابی در داستان ماجرایِ کفترکش در کنار ویژگی­هایی مثل منازعه و خشونت و لذت­جویی می­توان به خوبی رمزگذاری کرد.

در نهایت، هرچند نقدهای ساختاری و زبانی بسیاری برکتاب وارد می­دانم اما می­توان گفت داستانِ «ماجرای کفترکش» داستانی است برای جنوبی بودن. جنوبی بودن به عنوان شوکی موقت به خواننده یا مخاطبان رسمیِ داستانهای آپارتمانی.

فرشاد اسماعیلی- زمستان 89

 

 یادداشت های حقوقی ام را اینجا دنبال کنید:http://anrooye-sekke.blogfa.com/

+ نوشته شده در  Fri 20 May 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

بررسی انتقادی «سرعت رسیدگی» و «نحوه‌ی اجرای حکم» در رسیدگی به پرونده میدان کاج

اجرای عدالت یا اعاده حیثیت؟

پرده اول:

شتاب و سرعت در دادرسی و اجرای حکم پرونده قتل میدان کاج قرار است ما را به کجا ببرد؟ شتابی که به خوبی خود را در این اتفاقات نشان داده است: اکتفا کردن به یک جلسه جهت رسیدگی به اتهامات، چندین ساعت شرح وقایع به صورت شفاهی و ایستاده توسط متهم ردیف اول پرونده در همان جلسه به شکل فشرده، عدم زمان کافی برای مطالعه‌ی پرونده توسط وکیل مدافع متهم، اجرای حکم اعدام تنها با گذشت 69 روز از ارتکاب جرم و...

به نظر می‌رسد این شتاب سرعت می‌خواهد اولاً خودش را به مفهوم عدالت گره بزند و در ثانی تسکین خاطره عموم یا اولیاء دم قربانی را تأمین کند. اما این تمام ماجرا نیست. ضرب المثل معروف حقوق جزا ما را در تامین این دو هدف به شک می‌اندازد: «چوبه اعدام هیچ گاه طعمه اش را از دست نمی‌دهد». اگر تمام ماجرا عدالت بود و گره خوردن «سرعت» به مفهوم «عدالت»، منطقاً «قطعیت مجازات» پیوند محکم‌تری با عدالت برقرار می‌کند. اگر شتاب و سرعت به دنبال هدف دوم یعنی تسکین اذهان و خاطر عموم و اولیای دم قربانی می‌بود، این شتاب لزوماً و بی‌واسطه به این هدف نمی‌انجامد بلکه آگاهی از قطعیت اجراست که اذهان را آرام می‌کند.

سرعت و شتاب در دادرسی و اجرای مجازات خواه خود مسیر باشد خواه غایت، فرصت مطالعات جرم‌شناختی، جامعه‌شناختی و روان‌شناختی این پرونده را از جامعه‌ی علمی و دستگاه قضایی سلب نمود. پرونده‌هایی مثل قتل‌های سریالی، تجاوز به محارم، قتل‌های خانوادگی و بدون تسامح قتل میدان کاج، فرصتی برای پروژه‌ای مطالعاتی محسوب می‌شوند. رئیس قوه‌ی قضائیه چند روز پس از حادثه در گفتاری توصیه‌ای اشاره کرد که «با سرعت و دقت به پرونده رسیدگی شود تا موجب پیش‌گیری از موارد مشابه شود»، اظهاراتی مشابه نیز از سوی دادستان کل در مور سرعت در دادرسی صورت گرفت. اگر این سرعت و شتاب ماهیتاً و غایتاً ابزاری برای جلوگیری از تکرار باشد به مراتب موفقیت کم‌تری کسب می‌کند تا این‌که پرونده به صورت کامل و در فرصتی بدون عجالت‌های قضایی و سیاسی مورد مداقه رفتاری و جرم‌شناختی توسط کارشناسان قرار بگیرد.

باید بپذیریم که امروز قاضی یک مجازات‌دهنده‌ی صرف نیست و علاوه بر این وی در امر قضاوت تنها نیست. مدخل بحث ما این است که سرعت و شتاب در دادرسی به تنهاییِ قاضی و مسئولیتِ صرفاً مجازات‌دهی وی در قضاوت دامن می‌زند. امروزه خرده نظام‌های دیگری موازی و همراه با امر قضاوت قرار گرفته‌اند که پرونده را از کشوی میز قاضی بیرون می‌آورند. شتاب و سرعت در مجازات متهم میدان کاج یک فرصت‌سوزی مطالعاتی و جرم‌شناختی بود. این بدان معنا نیست که متهم یک موش آزمایش‌گاهی باشد، اما قطعیت اجرای مجازات آن اهداف مورد نظر را که تحت عنوان «وانمود» آوردم، تامین می‌کند و ویژگی «شتاب» حلقه گمراه کننده این رابطه است. اگر قائل به «قاعده اثرهای جانبی مجازات» باشیم و این که بیش‌ترِ اثر کیفری باید بر کسانی وارد آید که مرتکب جرم نشده اند و به دیگران قبولانده شود که مجرم تنبیه شده است، پس در پرونده قتل میدان کاج هنگامی که قطعیت مجازات اعدام (به معنای اعم) پیش روی است شتاب و سرعت دادرسی و اجرای حکم تنها سبب سلب فرصت از خرده‌نظام‌های شکل گرفته حول امر قضاوت‌دهی صرف و مجازات‌دهی صرف است: سلب فرصت مطالعه‌ی جرم‌شناختی برای پیشگیری از حادثه‌های مشابه مجدد.

بنابراین پیکان مجازات از چله‌ی قضاوت صرف رها شد، با شتاب هر چه بیش‌تر از فرصت‌های مطالعاتی جرم‌شناختی فاصله گرفت و به سمت پرده دوم حرکت کرد.

 

پرده دوم:

میشل فوکو در ویژگی‌های اجرای علنی و عمومی کیفرها در سده‌ی هجدهم چندین ویژگی را برمی‌شمارد. یکی از آن ویژگی‌ها «وصل کردن تعذیب به خود جرم» با اقداماتی هم‌چون اجرای اعدام در محل وقوع جرم است. همانند دانشجویی که در سال 1793م. چند نفر را به قتل رسانده بود و رئیس دادگاه نانت حکم داد مقابل در همان مسافرخانه که او مرتکب قتل شده بود قاپوق برپا شود. قطع دست سارق یا سوراخ کردن زبان کفرگوها در دوره کلاسیک اروپا  نمونه‌های استفاده از نمایش‌های نمادین است که در آن شکل مجازات به جرم برمی‌گردد. این تئوری با اجرای علنی مجازات در همان مکان ارتکاب به دنبال این است که در مرحله اول حقیقت جرم را آشکار و بازتولید کند و در مرحله دوم با اعدام و مرگ مجرم به تماشاگران القا کند که جرم حذف شده است. اما واقعیت، داستان دیگری است. در واقع این نمایشِ فراوانی جرم برای تماشاگران است نه حذفِ جرم.

 در اجرای علنی مجازات‌ها معمولاً دستگاه‌های نظامی و پلیسی در کنار یکدیگر در صحنه اجرای حکم حضور دارند که جنبه قدرت‌مندی مجازات را افزایش می‌دهد. اجرای علنی مجازات تبدیل به اقدامی نظامی- قضایی می‌شود و به تعبیر فوکو «اعدام در ملا عام را به چیزی بیش از کار عدالت، یعنی به نمایش قدرت بدل می‌کند. اعدام در ملاعام هر قدر هم که عجولانه و روزمره باشد در مجموعه‌ای از آیین بزرگ قدرت جای دارد». علنی بودن و سرعت‌بخشی در اجرای مجازات مجرم  میدان کاج از یک سو جبرانی بود برای ناتوانی و چالش و تحقیری که پلیس با رسانه‌ای شدن حادثه در معرض آن قرار گرفته بود. از سویی هم با انتخاب روش اجرای علنی به مانند روش سرعت و شتاب که گاه به غایت بدل می‌شود، وانمود می‌کند که قرار است این دو شیوه به عدالت گره بخورند. صرف قطعیتِ اعدام این پیوند را به شکل محکم‌تری با عدالت برقرار می‌کند.

 اجرای علنی این مجازات سرمشق عبرت نمی‌کند بلکه تولید وحشت و بازتولید قدرت می‌کند و حتی «مجازات-نمایش» از بدن مجرم، شیپور و کاتالوگی برای تبلیغ حقیقت مورد نظر خود می‌سازد. بنابراین دادرسی پرونده‌هایی مثل شهلا جاهد و یا کبری رحمان‌پور به زعم مشکلات اثباتی و تفاوت های پرونده‌ای و نوع ادله مطرح شده، 8 سال به طول می‌انجامد و پرونده میدان کاج تنها 69 روز. پرونده شهلا جاهد نیز زیست رسانه‌ای داشت، حتی رسانه‌ای‌تر از میدان کاج، اما تفاوت در نقش قدرت و موقعیت پلیس در این دو پرونده بود. الزامات و ضرورت‌های سرعت و شتاب‌بخشی در اجرای مجازات میدان کاج -علیرغم تفاوت‌های اثباتی و ادله‌ای آن- در پرونده‌ی شهلا جاهد و کبری رحمان‌پور دیده نمی‌شد.

بامداد چهارشنبه 15 دی در مراسم اعدام قاتل میدان کاج جرثقیلی برای تنظیم نور خیابان های اطراف هماهنگ شده بود. این ابزار ماشینی به کمک مجازات می‌آید تا با روشن کردن صحنه مجازات، حقیقت خود را در ذهن تماشاگران خاطره‌سازی کند. اما خاطره عبرت و سرمشق یا خاطره توان و وحشت؟ عدالتی مسلح که تولیدگر است و باید پیروزی عدالت را وانمود کند اما خاطره توان و وحشت را هم در ذهن تماشاگران بگذارد.

حادثه میدان کاج یک شکل هندسی چند ضلعی است که حاشیه‌نویسی در مورد همه اضلاع آن نیاز به فرصت‌های بیشتری دارد. اضلاع دیگری که شاید از اهمیت بیشتری برخودار باشند: ضلع واکنش مردم از نگاه مسئولیت‌پذیری و یا پسا اخلاق گرایی؛ ضلع کنش و اقدامات نیروهای امدادی و پلیس و ضلع پرونده شخصیت متهمین یا مجرمین، که امید است امروز با نبود زیست ضلع قاتل پرونده و حضور زیستی اضلاع دیگر، بررسی اضلاع دیگر این شکل هندسی به تحلیل‌های بیش‌تری بیانجامد.

 

پانوشت:البته این یادداشت باتغییراتی درتیتر  درآخرین شماره ی  "همشهری ماه"به چاپ رسید که من با همان تیتر قبل از چاپ روی صفحه گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  Sat 12 Mar 2011ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

 ما چقدر قرار های ناشیانه گذاشته اییم

 مثلا همین که از شکاف سینه هات هیچگاه حرف نزنم

ا ز اینکه پروانه های جهان

 می توانند جای بهتری پیدا کنند یا نه؟

 مثلا همین که قرار گذاشته اییم

 به گرد افشانی بادها اعتماد نکنیم

 و قبول کنیم

 زندگی قورباغه های غمگین در لجنزار حساب شده است

و یا

شکفتن گلی سرخ در سنگ 

 کاملا اتفاقی است

 ومجسمه ها

غیر سنگ چیزی از رابطه هایشان نمی فهمند

 

آه ما چقدر به جهان کفر ورزیده ایم

ما چقدر پروانه های جهان را بی پناه کرده ایم

ما چقدر به نا امن بودن کو چه ها دامن زده اییم

ما چقدر قرار های ناشیانه گذاشته اییم


 

حاشیه ی کفشهای باد:سلام... و دست همه ی عزیزانم را که این مدت نتوانستم همراهیشان کنم و بخوانمشان می فشارم.

+ نوشته شده در  Wed 1 Dec 2010ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  | 

 

             خواب دیدم که کلیات سعدی را جلویم گذاشتم و از روی کلیات سعدی نماز می خوانم.  یکی از دوستانم(محمد منصوری) چار زانو نشست روبرویم  و دست هایش را گذاشت روی غزلی از سعدی . محمد گفت: " از روی سعدی نمی شه نماز خووند" .  نمازم را قطع نکردم و از لا به لای انگشتهای محمد غزلی از سعدی را که حفظ بودم در حال قیام بلند بلند خواندم. محمد هم غزل را حفظ بود. او هم بلند بلند خواند و از روی سجاده کنار کشید.

 

صبح

دستار بر سر

در پس کوچه های بغداد

حدیث می خوانم و

کودکان چوب سوار سنگم می زنند

 

عصر

زنار بر کمر

در گوشه ی خانقاهی از شیراز

 فرود می آیم و

شعر را خراج هلاکوی مغول می کنم

 

 

 و شب

خسته

کانال های سکسی ماهواره را زیر و رو می کنم

 و در لا به لای

سینه بندها

شورت های زنانه

و جوراب های رنگی

برقعه ی رابعه را پیدا نمی کنم.

 

+ نوشته شده در  Fri 27 Aug 2010ساعت   توسط فرشاد اسماعیلی  |