چند صدایی در مجموعه ی «آمبولانسی پر از حلاج»
پولیفونی((polyphony به ،معنای چندآوايي یا چند صدائی است. پولیفونی یا چند صدایی از قرن نهم میلادی در اروپا مرسوم شد. این شیوه در موسیقی باعث تحول در موسیقی، از موسیقی تک صدائی یا مونوفونیک(monophonic) ،به موسیقی چند صدائی یا پولیفونیک شد.
مجموعه هایی را در دهه ی هفتاد که به دنبال تجربه های شعری مرکز گریز و چند صدایی بودند خوامنده ایم . هر چند در دهه ی هشتاد این تجربه ها بسیار کمرنگ شدند و به نوعی روی گردانی از صورت((form و استقبال از تجربه های معنایی و محتوایی(meaning) را در شعر مشاهده کردیم اما چند صدایی و مرکز گریزی تجربه ای نیست که تنها در فرم و صورت اتفاق بیافتد و قطعا در نگاه معنایی و محتوایی هم قابل بررسی است.
در فضای شعر معاصر ایران ، مجموعه هایی که اینچنین تجربه هایی را پشت سر گذاشته اند، بیشتر تئوریزه شده و به نوعی تصنعی((sentimental و غیر صمیمی بوده اند و انگ های بسیاری نیز از نگاه دیگران خورده اند که این تجربه های شعری از دل تئوری ها و کارگاه ها و کتاب های فلسفه و جزوات اندیشه بیرون آمده اند و اساسا این تئوری ها و الگوها به تجربه ی تاریخی و تاریخ اندیشه ما بی توجه بوده اند .
با فرض آگاهی از چنین نگاه هایی مجموعه ی آمبولانسی... را در این بین به نسبت تجربه ی موفقی دیده ام .
داریوش مهبودی را و نظریه و جزوه ی پساژانر ایشان را می شناسم و با ایشان هم بارها به آسیب شناسی در این زمینه نشسته ایم .اما به هر حال لازم است که از شیوه هایی که پیش از دهه ی 1930 و پیش از ایجاد مکتب های نقدِ «نقد نو» و «نقد پسا ساختار گرایانه» و... صورت می گرفت و حضور مولف به عنوان «صاحب متن» و خدای متن محسوب می شد، فاصله بگیریم. در نقدهایی که به این شیوه صورت می گرفت ، مولف را پیامبری می دانستیم که آمده است وحی منزلی را که حاوی پیام و رسالتی نیز به خواننده می باشد ابلاغ کند و حالا خواننده باید به دنبال«کشف» معنای پنهان باشد. که این دقیقا در مقابل نقطه ای است که قرار است در این نوشته به عنوان چند صدایی شعر به سراغ متن برویم.
بنابراین با دوری از نقد های نیت مدارانه و مولف مدارانه که دیگر کاملا در بسیاری از نشست ها و جمع های ادبی جا افتاده و آموزش داده شده است به سراغ متن می رویم و رویارویی و مواجه ی خود را به عنوان یک خواننده و تلقی خود را از متن در حاشیه ای بر این مجموعه می آوریم.
چندصدایی و مرکز گریزی در هنر و ادبیات و به ویژه در شعر(چرا که مرکز گریزی را حتی در معماری و هنرهای تجسمی و ادبیات داستانی و نمایشنامه هم می توانیم به خوبی مشاهده کنیم) نوعی گریز را با خودبه همرا دارد. گریز از کانالیزه شدن معنا در بستری واحد، گریز از تک محوری بودن روایت و گریز از تک زاویه ای بودن نگاه به جهان.
چند صدایی بودن و چند مرکزی بودن در شعر به نوعی ایجاد یک جغرافیایی است که در ان گفتگو و هم اندیشی و مدارای با دیگری را همراه دارد. دیگر به دنبال کشف معنای پنهان و مستتر در متن که گاها حتی با ارجاع به زندگی نامه و حسب حال نویسی های نویسنده صورت می گیرد ، نیستیم. این تلقی نوع مواجه ی ما با متن است که به ما نگاه می دهد ، پس می توان ریشه های جامعه شناسانه و فرهنگ شناسانه ی آن را به خوبی مشاهده کرد. در یک جامعه ی تک صدا دیگر نمی توان به هم اندیشی نشست ،پیام واحد، فرصت شنیدن و فرصت تلقی دیگری را سلب می کند، اما تفاوت شعر امروز در ملازمات و عناصر همراه شونده و همراه کننده و پیرامونی این چند صدایی است که در نگاه بیرون متنی فرصت دیگری را می طلبد .
صدا های متفاوت و گوناگونی را از پایگاه ها و خواستگاه های متفاوت در مجموعه ی" آمبولانسی ..." مشاهده می کنیم ، اما پرسش این است؛ آیا این صدا ها، برجستگی یکسانی در متن دارند ؟آیا می توان گفت برخی از صداها بیشتر به گوش می رسد؟
صدایی از پایگاه قدرت:
یکی از صدا هایی که در لابه لای سطرهاییی از مجموعه به گوش می رسد، صدایی است که از پایگاه قدرت می آید.صدایی خطاب گونه و آمرانه و عتاب محور:
« هی خورشید! کی به ئی روز انداختتت، زبون بسه؟!»
(صفحه 24)
صدایی مسلط و رسا که گاه با خشونت نیز همراه می شود. جدای از این که صاحب صدا اهمیت پیدا کند، منشاء صدا و چرایی قدرت صدا و نمایش آن قابل بررسی است.
منشاء این توان و قدرت در صدا هر آنچه باشد نمایشی است از جغرافیایی که در آن دیگری نیز وجود داردو این ایجاد دیالوگ و سهم دهی به این صدای دیگر است که گره می خورد به مباحث بیرون متنی دیگری مثل تکثر گرایی و فرهنگ دموکراسی و تقسیم قدرت و جامعه ی طبقاتی و... که به هر حال این متن به دنبال بررسی جامعه شناسانه و مردم شناسانه ی آن نیست ، اما منشاء قدرتی که این صداها دارد را از دو نگاه بررسی می کنیم. هر چند صداهای فرعی و کناری دیگری نیز شنیده می شود اما مجال شنیدن همه ی آنها در این فرصت تنگ نخواهد بود.
صدای قدرتمند ناشی از عشق یا تسلط عاطفی؛
در لابه لای شعرهای مجموعه ، یک دیالوگ یا وضعیت عاشقانه را می بینیم که در آن یک طرف که با نگاهی استعاری به «جن» یا موجودی فرا زمین یا غیر انسان تشبیه شده است غالبا مسلط است و دارای قدرتی است که این صدارا در لحن های ایجاد شده در شعر با گریز از زبان متن ،به طرفِ مسلط می
دهد.
از آنجا که مفهوم«جن زدگی» رادر شعر اول مجموعه هم بیشتر می بینیم که خود باری از تسلط و حاکمیت روحی بر جسم دیگر و حلول روحی بر جسم دیگر را به همراه دارد، به قدرت این صدا می افزاید:
«پهلوی درختان باران خورده/ - با بار سیب-/ دارم سر به راه خودم/ گازش را/ می گیرم./ شما/ یکهو/ از کتف چپم/ سر/ در/ می آورید؛/-«بسم الله الحمن الرحیم»-
(صفحه 10)
در لابه لای سطرها به خوبی این تسلط و صدای قدرت را می شنویم و گاها حتی با تصویر کشیدن وضعیت های اینچنین:
:« حالا حس می کنم زیر پوستم چراغونه/ عینهو شبای بندر و کنار اسکله/ مث وقتی که یه پری از دریا اومده باشه/ - مث شهرزاد قصه ها- / برا تو رو لباش قصه ی ققنوس نیما بال بال زده و / تو گر گرفته باشی.»
(صفحه 57)
یا:
« می گوید:/ شاخ در نیاورید آقا!/ من جایی میان خنده های شما/ دفن شده بودم؛/ قاطی دود سیگارتان/ یا دل سیبی که گاز،/ در / کامیونی/ که/ بار این کلمات را/ به/ سردخانه؛»
(صفحه 11)
"شاخ در نیاورید آقا..." که خود مفهومی از ایجاد رعب و ترس را به همراه دارد . اما در سهم خواهی بین نیروی قدرتمند مسلط و این فرد جن زده، قدرت مسلط سهم کمتری دارد، حتی در لحن گردانی ها بیشتر صدای فرد جن زده را می بینیم و در تغییرات زاویه دید شعری، تنها همین یکبار است که از زبان فرد مسلط عاطفی حرفی می شنویم. در حالی که در لحن گردانی ها فرد جن زده سهم فراوانی دارد:
«دنیا رو آتیش می زنم / فقط به خاطر تو»
(صفحه 16)
یا
« لعنتی بد جوری خوشگل بود»
(صفحه 18)
هرچند در این سطر با تغییر زاویه نگاه به خوبی لذت پرتاب را در مخاطب ایجاد می کند .یا:
«نسکافه خانم؟»
(صفحه 17)
حتی در سطرهایی که لحن رسمی و فاخر است ، فرد جن زده باز هم سهم بیشتری دارد:
« اما تو اینجا نیستی/ دل و دماغم/ پر از دینامیت است/ و چاشنی لبخند خیست/چرا کار نمی کند دیگر؟»
(صفحه 14)
و حتی هنگامی که به رضایت عاطفی می رسد و در شعرهایی که دیگر از آن ترس و شاخ درآوردن ها و بسم الله گفتن ها و چرا منفجر نمی شوی آدم ها خبری نیست اما باز هم این خوشنودی را از زبان فرد جن زده است که بیشتر می شنویم ، حتی در لحن گردانی ها:
« حالا حس می کنم تو تنم دریا/ تو تنم صخره اس/ حالا حس می کنم...»
(صفحه 62)
اما این لحن گردانی ها تنها در زبان فارسی و گریز از فارسی رسمی به محاوره
محدود نمی ماند و به زبان عربی هم با استفاده از عنصر«تداعی معانی»((association of ideas گسترش می یابد:
« همچون سگی که توله اش را به دندان/ باید/ قلب چاقو خورده ام را/ از سینه هات بردارم/ و در قفسه ی کتابخانه بگذارم/ که/ « لا ریب فیه هدی للمتقین»
(صفحه 20)
یا:
«معطل چه هستی رفیق!/ بکش بیرون؛/ به خیابان حلاج/ به حراج انار/ به عصر/ - ان الانسان لفی خسر-»
(صفحه 19)
که دقیقا با استفاده از عنصر تداعی و همنشینی ذهنی و یاد آوری ذهنی است که از عصر با مفهوم زمانی آن لحن متن عوض می شود. و این تسخیر و تسلط و قدرت را در شعرهای دیگری با مفاهیمی چون «جادو» هم می توان دنبال کرد که همان پیشینه های معنایی مشابه با جن زدگی را همراه دارد :
« غریو/ جادو می وزد/ در کهکشان زیر پوست»
(صفحه 55)
صدای قدرتمند ناشی از فرا دستی طبقاتی:
در شعرهای این مجموعه صدای دیگری را نیز می شنویم که صدای قدرت مابانه ای است که قدرت خود را از پایگاه طبقاتی خود می گیرد نه از وضعیت عاطفی. در متن صدای آمرانه و گاه همراه با خشونت: «نزنید آغا/ کاملا شیر فهم شد!» و عتاب و خطاب به شکل شعار گونه و دهن پر کن نمی اید بلکه درآماتیزه شده و در فضای دیالوگ محور و با ایجاد وضعیت((situation است که به خشونت و رسایی و آمریت این صدا (گاه با زبان رسمی و گاه با گریز به لحن) پی می بریم :
« فلوت زنان محترم برید کنار/ لیر شاه وارد می شود»
(صفحه 48)
صدایی که در صفحه ی شطرنج قدرت کیش دادن دارد و در شعر بلند «دوئل در تاریکی» که انگار خود نشانی از این دوئل همیشگی بین صاحبان قدرت و فرو دستان و این عاشقان جان بر کف و معشوقان مسلط پر ناز و عشوه است درآماتیزه میشود . در دوئل در تاریکی در سطرهای زیادی این صداهای گوناگون را می شنویم:
«: هی سفید!/ مثل همیشه ی خدایت/ اول توشروع کن/ که بازی دنیا/ کمی شکل این مضحکه/ تاریک/ و حق/ با جنون شاهزاده است.»
(صفحه 42)
در دوئل در تاریکی در صفحه ی صداهای مختلف شطرنج می نشینیم: شیهه ی اسب، آمریت شاه، کیاست وزیر، خستگی سربازها و ...
ایجاد وضعیت ((situation یکی از بهترین تکنیک های ادبی برای انتقال است . بارها در این مجموعه با ایجاد یک وضعیت روبروایم که نمایشی از ضعف و قدرت است، ایجاد وضعیت و نه تنها گزارش صرف موقعیت(position):
« ملاح سرخ پوش دلاور/چراغ به دستمان داد و / با اشاره افق را:/ « دریای کهکشان/ کهکشان دریا؛/ افق/ کهکشان دریا را/ همبستر/ می خواهد»
(صفحه 60)
استفاده از واژگان قطعا در بستر شعر و سطرها معنای وضعیتی می یابند اما با این حال استفاده از این واژگان در سطرهایی از این مجموعه بار قدرت و خشونت و آمریت را به همراه دارد که در بستر متن هم به همین شکل ته نشین شده است:« بولدوزر، رژه، سرهنگ، شاهزاده، وزیران دلبند، پادگان، لیر شاه، قاتل، قلندر و ...»
صدای ضعیف طبقه ی فرو دست:
قطعا طبقه ی فرو دست به معنای اجتماعی و اقتصادی ان منظور نیست و منظور از طبقه ی فرو دست طبقه ای است که در برابر طبقه ی حاکم و قدرت مسلط قرار می گیرد و نگاه آسیب شناسانه ی اجتماعی مثل فقر و اعتیاد و از این قبیل مد نظر نمی باشد. شاید بتوان گفت منظور طبقه ی فرهیخته ی دور از منصب و جایگاه حکومتی منظور است که با دیدی استعاری و تکنیکی بارها در سطرهای درخشان با لحن گردانی های به جا آورده شده است، حتی در سطرهایی این ضعف طبقاتی و این ترس ایجاد شده در طبقه ی فرو دست بر اثر آمریت و قدرت موجود به لکنت گرفتن در زبان و ایجاد زبانی غیر متعارف به منجر میشود :
« نـَ نـَ نمدونم/ یا یا یاردان قلی/ مشتشو تو صورتِ کدوم بدبخت خوابوند/ که او هم/ دَ دَ دندونای خونیشو/ تف کرد/ تو ئی کوهستون و/ شـُ شـُ شـُد محله ی بالا شهر.»
(صفحه 24)
که با حمله به ساختار متعارف متن و ایجاد گسست زبانی به نوعی آشنایی زدایی در زبان را برای خواننده ایجاد می کند .
با ایجاد کاراکترهایی مثل «دلقک» به عنوان یک دیگری نیرومند اما با جمعیت کم این سرنوشت همیشگی و این شکاف مدام را به شعر می کشد:
« شما همین جور به من زل زدین که چی؟/ دِ منم دلقکم./ منتها/ هرچی میرقصم/ همیشه خدا/ نصف تنم تاریکه/ نصف دیگه اش/ قار و قور»
(صفحه 46)
و در پایان این دوئل در تاریکی در مقام دانایی هشیار و با نگاهی ظریف و امیخته به طنزی گزنده و فرانگرانه این جنگ قدرت را اینچنین می آورد:
« نوبل را به من بدهید آغایان/ تا یک پند به شما بدهم؛/ : تنها در صحنه ی گورستان/ گدایی و شاهی/ مقابل نشیند»
(صفحه 51)
اما مجموعه ی آمبولانسی... از بسیاری از تجربه های شعری که زیبا شناسی خود را امروز از دست داده اند یا کمرنگ شده اند خالی نمی باشد . «زبان بازی» و شیطنت های زبانی که بیشتر در شعر دهه ی هفتاد به شکل غالب می دیدیم در این مجموعه هم سر نخ هایی از آن می توانیم پیدا کنیم. معمولا این بازی های زبانی بیشتر با استفاده از عنصر،«تداعی» در شعر صورت می گیرد:
« نقش زمین است/ نقش نبید است/ نه!/ بید است/ بید که می لزرد...»
(صفحه 26)
« اما / سپاه سطل ها/ برای که می کوبند...بند...بند...»
(صفحه 42)
«نه وایی / نه وایی/ ببازم به این بزم محبت/کرده ولم/ کنید آغای کارگردان»
(صفحه 51)
«- "تن تنها نامتناهی است"/- ققنوس گفت-/پس/ نامتناهی بخواهمت/ ای تنها ترین تن ها»
(صفحه 50)
و در آخر دوستانی را که علاقمند باشند به وضعیت شعری داریوش مهبودی در موقعیت پساژانر و استفاده از المان های تصویر و نقاشی و کاریکاتور.... و بحث پیرامونی درباره ی "واحد شعر در پساژانر" ارجاع می دهم به گفتگویی از من با ایشان در نشریه ی دانشجویی سپهر اندیشه شماره سوم و چهارم، زمستان 88 و بهار 89
زبان سرخ
برای اعتراف
برای معاشقه اما
( آنگاه که پاکٍشان ، پاکٍشان
تن را می پیمود
آری
و حتی کافی نبود
پس
زبان سرخ را از حلقوم بیرون کشید
شاید
بازجو را با خبر شود
از بی گناهی زبان سرخ
و آنگاه
بازجو پذیرفت
( بی هیچ مراسمی از سوگند
: که میتوان شعر گفت
بی زبان سرخ
ترس
از به آنچه عشق می گویند
از به آنچه زن
از به آنچهه اینها به هم مرتبط است یا نه
ار بیرون تهی
و صدای آژیر
پر است در گوش
بیرون بیمارستان بی مرهمی ست
بیرون از صورتت تهی ست
صورتی که از رنگ هیچ ندارد
صورتی که از بیرون کشیده است
صورت پر از غلط های فاحشه
بیرون تماشاست تنها
و راز
وابسته به صورت توست
که کشف را
رنج می کند
صورتی که
محتوای خودش را
دستهای آغشته است
بیرون هزار بار مرده است
و این پنجره ها
همواره به داخل اند
آنگاه که از خنده
صورت را
در تمام حفره های کوچک اندوه منفجر میکنی
آنگاه
سوگند میخورم
که این صورت غمگین
همواره
از محتوا خالی است.
( نسروده
همچون ترانه ای عاشقانه
بر لبانی از ترس
( نخوانده
همچون شعاری تند
در دل دیواری دور
(نیامده
همچون تقدیمی ِ
حذف شده از شعری بلند
غیبت عبارت از من است.
تنهایی
مجاز نیست ( بی هیچ علاقه ایی)
استعاره نیست (بی هیچ شباهتی )
تنهایی
کلیشه ایست
هزار بار سروده شده
هزار بار خوانده شده
به مجاز اما نه
به استعاره اما نه .
از سنگ
لبخند
از سنگ
کلام
از سنگ
دستهای نازک ممنوع
ا ز سنگ
معشوقه ی من
داستانی برای جنوبی بودن
نقدی بر کتاب داستان " ماجرای کفتر کش" / نشر ثالث/ نویسنده: مصطفی حسینیون.امین حسینیون
«دقیقا همانگونه که جوانان طبقۀ متوسط به دلیل داشتن روابط صمیمی با یک بانکدار یا تاجر ممکن است آرزو کنند که یک بانکدار یا تاجر شوند، جوانان طبقۀ پایین نیز به دلیل همکاری و برخورد، ممکن است آرزوی تبدیل شدن به رئیسِ ولگردها را داشته باشند. » ( کلوآرد و اوهلین 1960)
در این حاشیهنویسی بر داستان «ماجرایِ کفترکش» تلاش شده است که از نقدهای فرمی و ساختاری و زبانی فاصله گرفته و با نیمنگاهی برون متنی به خردهفرهنگ پایینشهری و خردهفرهنگ منازعه پرداخته شود. قصد داریم ایستگاههای بیشتری از نگاه جامعهشناسانه به مسائل مطرح در این خردهفرهنگ به دست دهیم و ردپای آن را در فضا و شخصیتهای داستانِ «ماجرای کفترکش» دنبال کنیم.
«پسرانِ بزهکار: فرهنگِ ولگردان» اثرِ آلبرت کوهن ( 1955) اولین تلاش برای حلِ این مساله بود که چگونه یک خردهفرهنگ بزهکاری میتواند آغاز شود. کوهن در بررسی خردهفرهنگ بزهکاران به ویژگیها و موقعیت و شرایطی اشاره میکند که میتوان آن را در داستانِ ماجرایِ کفترکش و شخصیتهای آن (ابی و پیرمرد) پیدا کرد. آدمهای خردهفرهنگِ منازعه تلاش میکنند با واژگونسازیِ نظام ارزشی طبقۀ متوسط با انجام آنچه به خوبی قادر به انجام آن هستند مثلا قوی و پرطاقت بودن، روی پای خود ایستادن، به سادگی به نظام ارزشی جدیدی دست یابند. این واژگون سازی نظام ارزشی طبقۀ متوسط یا طبقۀ دیگر به نوعی شروع یک منازعه فرهنگی است. « امشب... اینجا... سنگِ بنای مکتبِ جدیدی گذاشته میشه. ما سالهاست که به اسم گذشت... افتخار... شرافت... و این افسانههای جنوپری طبیعتمونو سرکوب کردیم... ولی دیگه کافیه. پسرانِ من، شما نسلِ شرارتید و جاهطلبی! »(ص14)
این واکنش و شورش علیه ارزشهای طبقۀ دیگر توسط جوانان دور از فرصت و موقعیت، یک «راهِ حل بزهکارانه» است که از طریق انتقال ارزشها از جوانانی به جوانان دیگر و از نسلی به نسل دیگر به راه خود ادامه میدهد. ( درست مثلِ خانۀ پیری و جمعِ جوانان فقیر و پولدار و کنار هم قرارگرفتن دو نسل بزهکار در خانهای قدیمی). این یک خردهفرهنگ بزهکاری پایینشهریِ در حال حرکت را تغذیه میکند. ساختههای فرصت یا راههای عمومی به طور یکسان و مساوی در دسترس تمام گروه و طبقات جامعه نیست. اعضای طبقۀ متوسط و بالا دارای راههای دسترسی اساسی به ساختار فرصتِ مشروع( تجارت، سیاست) هستند در حالی که اعضای طبقۀ پایین به ساختار فرصتهای نامشروع دسترسی بیشتری دارند. شرطبندی، قماربازی، کفترپرانی و کفتربازی، منازعۀ خیابانی، رمالی و دعانویسی، دزدی، قهوهخانه و فروشِ کتاب و خطر و ... مفاهیم یا کانونهای شکلگرفته حولِ محور خردهفرهنگ بزهکاری است که در متنِ داستان در کنار اُبژههای عینی دیگر کمک میکند به ساختِ یک شهرک جنوبشهری با ویژگیهای مشخص آدمهای خیابانی. استفاده از اُبژههای عینی نزدیک به انحراف که کلکسیونی از ابزارهای بزهکارانه را در ویترین این شهرکِ تازهساز به نمایش میگذارد: چاقو سوییسی، فندک زیپوی کلهعقابی، کاپشنِ پوست آمرکایی، موتور هوندای اصلِ ژاپن باکگِرد، قمه، پنجهبوکس، شمشیر، چماق، میلگِرد، زنجیر...
اما نکتۀ دیگر عدم حضور زن در داستان است. ممکن است ایراد گرفته شود که عدم حضور زن به جنسیتگرایی و گاردِ جنسی در متن دامن میزند. اما با قبولِ تعمیم نسبی نظریههای فرافرهنگی، مطالعاتِ پیرامون خردهفرهنگها دادههای جالبی را به دست میدهد.
«هاکنی»، با مطالعۀ جنوب ایالت متحدۀ آمریکا استدلال میکند که این منطقه دارای خردهفرهنگی مشترک است که در آن مردان برای استفاده از خشونت به منظور حل و فصل مسائل، آمادگی بیشتری دارند. «کوهن» نیز همانطور که از عنوان کتابش « پسران بزهکار: فرهنگِ ولگردان» برمیآید، معتقد بود فرهنگِ بزهکاری خواه به عنوان یک راهحل یا بعنوان یک زیرطبقه، برای مردان در دسترستر است تا زنان. اگر به قطع نتوان بر این نظر ایستادگی کرد اما به نسبت میتوان مدعی بود ویژگیهایی که برای بزهکاران یا ولگردهای خیابانی برمیشمارند تصویر مردانهتری را به ذهن میرساند. قدرتمندی، زندگی خیابانی، توان مبارزه، شکست گروههای رقیب به وسیلۀ زور و مهارت، به دست آوردنِ احترام از طریقِ جرئت و خطرپذیری.
«والتر میلر» به عنوان یک انسانشناس با مطالعه جنوبِ آمریکا شش ویژگی یا ملاحظه کانونی را برای این افراد برمیشمارد: دردسر(مساله بودن)، زورِ بازو، زرنگی، هیجان، سرنوشت، خودمختاری. در این یادداشت کوتاه فرصت تطبیق نموداری با داستان یا برجستهسازی این ویژگیها در شخصیتها نیست. اما نویسنده معتقد است ردپای این مولفهها را در شخصیتهای داستان بهویژه شخصیتِ ابی به خوبی میتوان دنبال کرد که اشارۀ مستقیم و کدگذاری دقیقِ آن فرصت بهتری میطلبد.
به نظر میرسد داستانِ ماجرای کفترکش در نهایت بر شالودۀ روابط میان طبقۀ پایین و بزهکاری و خردهفرهنگ حولِ آن استوار است. ( رابطۀ طبقه- بِزه)
داستانی در موردِ یک طبقه و برای طبقهای دیگر. داستانی در مرود ارزشهای زیرزمینی در مخالفت با ارزشهای طبقۀ متوسط. ارزشهای زیرزمینی که بر لذتجویی، منازعه و خشونت بیشتری تاکید دارد. هرچند جامعهشناسان فواید روانشناختی باارزشی مانند احساس تعلق و فرصت برای کسبِ شخصیت و احترام را نیز برشمردهاند که برای مردانِ طبقۀ پایین دستیابی به آنها در عرصه خانواده و مدرسه بسیار مشکل میباشد.
اما به هر حال احساس تعلق و تلاش برای کسب احترام را در شخصیت ابی در داستان ماجرایِ کفترکش در کنار ویژگیهایی مثل منازعه و خشونت و لذتجویی میتوان به خوبی رمزگذاری کرد.
در نهایت، هرچند نقدهای ساختاری و زبانی بسیاری برکتاب وارد میدانم اما میتوان گفت داستانِ «ماجرای کفترکش» داستانی است برای جنوبی بودن. جنوبی بودن به عنوان شوکی موقت به خواننده یا مخاطبان رسمیِ داستانهای آپارتمانی.
فرشاد اسماعیلی- زمستان 89
یادداشت های حقوقی ام را اینجا دنبال کنید:http://anrooye-sekke.blogfa.com/
بررسی انتقادی «سرعت رسیدگی» و «نحوهی اجرای حکم» در رسیدگی به پرونده میدان کاج
اجرای عدالت یا اعاده حیثیت؟
پرده اول:
شتاب و سرعت در دادرسی و اجرای حکم پرونده قتل میدان کاج قرار است ما را به کجا ببرد؟ شتابی که به خوبی خود را در این اتفاقات نشان داده است: اکتفا کردن به یک جلسه جهت رسیدگی به اتهامات، چندین ساعت شرح وقایع به صورت شفاهی و ایستاده توسط متهم ردیف اول پرونده در همان جلسه به شکل فشرده، عدم زمان کافی برای مطالعهی پرونده توسط وکیل مدافع متهم، اجرای حکم اعدام تنها با گذشت 69 روز از ارتکاب جرم و...
به نظر میرسد این شتاب سرعت میخواهد اولاً خودش را به مفهوم عدالت گره بزند و در ثانی تسکین خاطره عموم یا اولیاء دم قربانی را تأمین کند. اما این تمام ماجرا نیست. ضرب المثل معروف حقوق جزا ما را در تامین این دو هدف به شک میاندازد: «چوبه اعدام هیچ گاه طعمه اش را از دست نمیدهد». اگر تمام ماجرا عدالت بود و گره خوردن «سرعت» به مفهوم «عدالت»، منطقاً «قطعیت مجازات» پیوند محکمتری با عدالت برقرار میکند. اگر شتاب و سرعت به دنبال هدف دوم یعنی تسکین اذهان و خاطر عموم و اولیای دم قربانی میبود، این شتاب لزوماً و بیواسطه به این هدف نمیانجامد بلکه آگاهی از قطعیت اجراست که اذهان را آرام میکند.
سرعت و شتاب در دادرسی و اجرای مجازات خواه خود مسیر باشد خواه غایت، فرصت مطالعات جرمشناختی، جامعهشناختی و روانشناختی این پرونده را از جامعهی علمی و دستگاه قضایی سلب نمود. پروندههایی مثل قتلهای سریالی، تجاوز به محارم، قتلهای خانوادگی و بدون تسامح قتل میدان کاج، فرصتی برای پروژهای مطالعاتی محسوب میشوند. رئیس قوهی قضائیه چند روز پس از حادثه در گفتاری توصیهای اشاره کرد که «با سرعت و دقت به پرونده رسیدگی شود تا موجب پیشگیری از موارد مشابه شود»، اظهاراتی مشابه نیز از سوی دادستان کل در مور سرعت در دادرسی صورت گرفت. اگر این سرعت و شتاب ماهیتاً و غایتاً ابزاری برای جلوگیری از تکرار باشد به مراتب موفقیت کمتری کسب میکند تا اینکه پرونده به صورت کامل و در فرصتی بدون عجالتهای قضایی و سیاسی مورد مداقه رفتاری و جرمشناختی توسط کارشناسان قرار بگیرد.
باید بپذیریم که امروز قاضی یک مجازاتدهندهی صرف نیست و علاوه بر این وی در امر قضاوت تنها نیست. مدخل بحث ما این است که سرعت و شتاب در دادرسی به تنهاییِ قاضی و مسئولیتِ صرفاً مجازاتدهی وی در قضاوت دامن میزند. امروزه خرده نظامهای دیگری موازی و همراه با امر قضاوت قرار گرفتهاند که پرونده را از کشوی میز قاضی بیرون میآورند. شتاب و سرعت در مجازات متهم میدان کاج یک فرصتسوزی مطالعاتی و جرمشناختی بود. این بدان معنا نیست که متهم یک موش آزمایشگاهی باشد، اما قطعیت اجرای مجازات آن اهداف مورد نظر را که تحت عنوان «وانمود» آوردم، تامین میکند و ویژگی «شتاب» حلقه گمراه کننده این رابطه است. اگر قائل به «قاعده اثرهای جانبی مجازات» باشیم و این که بیشترِ اثر کیفری باید بر کسانی وارد آید که مرتکب جرم نشده اند و به دیگران قبولانده شود که مجرم تنبیه شده است، پس در پرونده قتل میدان کاج هنگامی که قطعیت مجازات اعدام (به معنای اعم) پیش روی است شتاب و سرعت دادرسی و اجرای حکم تنها سبب سلب فرصت از خردهنظامهای شکل گرفته حول امر قضاوتدهی صرف و مجازاتدهی صرف است: سلب فرصت مطالعهی جرمشناختی برای پیشگیری از حادثههای مشابه مجدد.
بنابراین پیکان مجازات از چلهی قضاوت صرف رها شد، با شتاب هر چه بیشتر از فرصتهای مطالعاتی جرمشناختی فاصله گرفت و به سمت پرده دوم حرکت کرد.
پرده دوم:
میشل فوکو در ویژگیهای اجرای علنی و عمومی کیفرها در سدهی هجدهم چندین ویژگی را برمیشمارد. یکی از آن ویژگیها «وصل کردن تعذیب به خود جرم» با اقداماتی همچون اجرای اعدام در محل وقوع جرم است. همانند دانشجویی که در سال 1793م. چند نفر را به قتل رسانده بود و رئیس دادگاه نانت حکم داد مقابل در همان مسافرخانه که او مرتکب قتل شده بود قاپوق برپا شود. قطع دست سارق یا سوراخ کردن زبان کفرگوها در دوره کلاسیک اروپا نمونههای استفاده از نمایشهای نمادین است که در آن شکل مجازات به جرم برمیگردد. این تئوری با اجرای علنی مجازات در همان مکان ارتکاب به دنبال این است که در مرحله اول حقیقت جرم را آشکار و بازتولید کند و در مرحله دوم با اعدام و مرگ مجرم به تماشاگران القا کند که جرم حذف شده است. اما واقعیت، داستان دیگری است. در واقع این نمایشِ فراوانی جرم برای تماشاگران است نه حذفِ جرم.
در اجرای علنی مجازاتها معمولاً دستگاههای نظامی و پلیسی در کنار یکدیگر در صحنه اجرای حکم حضور دارند که جنبه قدرتمندی مجازات را افزایش میدهد. اجرای علنی مجازات تبدیل به اقدامی نظامی- قضایی میشود و به تعبیر فوکو «اعدام در ملا عام را به چیزی بیش از کار عدالت، یعنی به نمایش قدرت بدل میکند. اعدام در ملاعام هر قدر هم که عجولانه و روزمره باشد در مجموعهای از آیین بزرگ قدرت جای دارد». علنی بودن و سرعتبخشی در اجرای مجازات مجرم میدان کاج از یک سو جبرانی بود برای ناتوانی و چالش و تحقیری که پلیس با رسانهای شدن حادثه در معرض آن قرار گرفته بود. از سویی هم با انتخاب روش اجرای علنی به مانند روش سرعت و شتاب که گاه به غایت بدل میشود، وانمود میکند که قرار است این دو شیوه به عدالت گره بخورند. صرف قطعیتِ اعدام این پیوند را به شکل محکمتری با عدالت برقرار میکند.
اجرای علنی این مجازات سرمشق عبرت نمیکند بلکه تولید وحشت و بازتولید قدرت میکند و حتی «مجازات-نمایش» از بدن مجرم، شیپور و کاتالوگی برای تبلیغ حقیقت مورد نظر خود میسازد. بنابراین دادرسی پروندههایی مثل شهلا جاهد و یا کبری رحمانپور به زعم مشکلات اثباتی و تفاوت های پروندهای و نوع ادله مطرح شده، 8 سال به طول میانجامد و پرونده میدان کاج تنها 69 روز. پرونده شهلا جاهد نیز زیست رسانهای داشت، حتی رسانهایتر از میدان کاج، اما تفاوت در نقش قدرت و موقعیت پلیس در این دو پرونده بود. الزامات و ضرورتهای سرعت و شتاببخشی در اجرای مجازات میدان کاج -علیرغم تفاوتهای اثباتی و ادلهای آن- در پروندهی شهلا جاهد و کبری رحمانپور دیده نمیشد.
بامداد چهارشنبه 15 دی در مراسم اعدام قاتل میدان کاج جرثقیلی برای تنظیم نور خیابان های اطراف هماهنگ شده بود. این ابزار ماشینی به کمک مجازات میآید تا با روشن کردن صحنه مجازات، حقیقت خود را در ذهن تماشاگران خاطرهسازی کند. اما خاطره عبرت و سرمشق یا خاطره توان و وحشت؟ عدالتی مسلح که تولیدگر است و باید پیروزی عدالت را وانمود کند اما خاطره توان و وحشت را هم در ذهن تماشاگران بگذارد.
حادثه میدان کاج یک شکل هندسی چند ضلعی است که حاشیهنویسی در مورد همه اضلاع آن نیاز به فرصتهای بیشتری دارد. اضلاع دیگری که شاید از اهمیت بیشتری برخودار باشند: ضلع واکنش مردم از نگاه مسئولیتپذیری و یا پسا اخلاق گرایی؛ ضلع کنش و اقدامات نیروهای امدادی و پلیس و ضلع پرونده شخصیت متهمین یا مجرمین، که امید است امروز با نبود زیست ضلع قاتل پرونده و حضور زیستی اضلاع دیگر، بررسی اضلاع دیگر این شکل هندسی به تحلیلهای بیشتری بیانجامد.
ما چقدر قرار های ناشیانه گذاشته اییم
مثلا همین که از شکاف سینه هات هیچگاه حرف نزنم
ا ز اینکه پروانه های جهان
می توانند جای بهتری پیدا کنند یا نه؟
مثلا همین که قرار گذاشته اییم
به گرد افشانی بادها اعتماد نکنیم
و قبول کنیم
زندگی قورباغه های غمگین در لجنزار حساب شده است
و یا
شکفتن گلی سرخ در سنگ
کاملا اتفاقی است
ومجسمه ها
غیر سنگ چیزی از رابطه هایشان نمی فهمند
آه ما چقدر به جهان کفر ورزیده ایم
ما چقدر پروانه های جهان را بی پناه کرده ایم
ما چقدر به نا امن بودن کو چه ها دامن زده اییم
ما چقدر قرار های ناشیانه گذاشته اییم
حاشیه ی کفشهای باد:سلام... و دست همه ی عزیزانم را که این مدت نتوانستم همراهیشان کنم و بخوانمشان می فشارم.
خواب دیدم که کلیات سعدی را جلویم گذاشتم و از روی کلیات سعدی نماز می خوانم. یکی از دوستانم(محمد منصوری) چار زانو نشست روبرویم و دست هایش را گذاشت روی غزلی از سعدی . محمد گفت: " از روی سعدی نمی شه نماز خووند" . نمازم را قطع نکردم و از لا به لای انگشتهای محمد غزلی از سعدی را که حفظ بودم در حال قیام بلند بلند خواندم. محمد هم غزل را حفظ بود. او هم بلند بلند خواند و از روی سجاده کنار کشید.
صبح
دستار بر سر
در پس کوچه های بغداد
حدیث می خوانم و
کودکان چوب سوار سنگم می زنند
عصر
زنار بر کمر
در گوشه ی خانقاهی از شیراز
فرود می آیم و
شعر را خراج هلاکوی مغول می کنم
و شب
خسته
کانال های سکسی ماهواره را زیر و رو می کنم
و در لا به لای
سینه بندها
شورت های زنانه
و جوراب های رنگی
برقعه ی رابعه را پیدا نمی کنم.