یک:تریاک زنی چند نفره
زن خاطره ایی نداشت که با کدام تیغ از دل خشخاش بیرون زده است و پوست سیاهش
رااز چه کسی به ارث می برد.دوپاره گی زن ادامه داشت.
بیشترش
دودی بود که در اتاق می رقصید
و کمترش
روی وافور جان می داد
کمترش داشت کم می شد
آن کمترش هم دود شد
دو:سوخته زنی چند نفره
مثل جنینی که در رحم مادرش کمی تقلا می کند و چندی دیگر به دنیا می آید در دل وافور بود
بااین تفاوت که زن آن کم را هم تقلا نمی کرد و چندی پیش از دنیا رفته بود.
ازدود - رقاصه هاش
تنها نئشگی لب بامی مانده است
واین جزغاله های زن است
یا خود زن است؟
و سیاهی پوست از سوختگیش کدام یک است؟
سه:شیره زنی چند نفره
زن فکر می کرد سوختن پایان قضیه است.زن فکر می کرد روح از بدنش جدا شده است.زن
فکرمی کرد شاید در دل وافور سقط شود ولی از دل سوختگیش به دنیا آمد وکاملا سالم تر حتی
ازاولش.
چند زن
در زنی پرسه میزدند
گاهی زنی قدیس
در دل فاحشه ایی نماز می خواند
ویا بالعکس
زنی خیابانی که چنگ می انداخت
از دهان زنی که طاووس بود و بال داشت
میومیو می کرد.
ساده است کشتن یک زن چند نفره که هیچ شباهتی به هم ندارند و سخت است عاشق زنی چند
نفره شدن که هیچ شباهتی به هم ندارند وسخت تر که بخواهی عاشق یکی از همین زن ها شوی
و همه ی آن چند نفر دیگر را غیر از خودش بکشی و او زنده بماند وبا با چند نفر دیگر نمیرد.
نگاه و نظر عزیزان برای "شعرآستان"ی در سه بخش :
خانم پرستو ارسطو:
علی فتحی مقدم:
سلام کار جاندار وزیبایی خواندم پرداختن به انسان معاصر از روزنه ی وافور تجربه ی جالبی بود رفیق...ضمن اینکه تصاویر زنده و انتخاب کلماتی که از بار عینی بیشتری برخوردار بودند به جاندار بودن اثر کمک بیشتری کرده است .همینگه توانسته ای رابطه ای منسجم با هارمونی لازم بین (آن)شاعرانه و(آن)داستانی در متن برقرار کنی و اثر را به شعراستان تبدیل ،قابل تحسین است اگر چه نمونه های اینچنیینی را قبلا تجربه کرده ام اما جهانبینی متفائتی را در این کار شاهد بودم . ضمن اینکه تاویل خانم ارسطو به ارتباط ذهنی من با اثر کمک زیادی کرد دستمریزاد...
با فروتنی
وحید ضیایی:
عزیز من آقای اسماعیلی
نخست پرداختنتان به ژانر شعرآستان را به شما تبریک می گویم ! و آرزوی موفقیت
اما :
اثری که شما به عنوان شعرآستان آفریده اید از نظر من که به نوعی نام گذار و تثبیت کننده آن بوده ام گزینه هایی از ژانر داشت و نداشت .
1- فرم شعرآستان شما در مواردی نثر و در مواردی به صورت تقطیع سطور شعر سپید می آمد .
2- سیر روایی - داستانی تنها بر یک محوریت می چرخید .و خط عمودی روایت و شعر از نقطه الف به ب می رسید .
3- زبان اگر چه در محوریت شعری و داستانی اندکی تفاوت داشت اما لخن و مهمتر زبانیت اثر جای سوال داشت .- که بدان خواهم پرداخت -
4- دامنه واژگانی- تاویل پذیری - تلفیق پذیری ( ساختار گریزی - شکنی و ...) و مهمتر جنون تکه تکه ای که باید بر متن حاکم باشد کم رنگ می نمود
.
شكل نوشتاري شعرآستان از آنجا به نثر و پشت سر هم مي آيد – و صد البته در بسياري مواقع بدون علائم سجاوندي – تا سطور ساختار پيوسته خود را حفظ كرده متني يك شكل – در عين بي نظمي اش – ارايه دهند .تا سطوري كه ژرف ساختهايي شبيه به هم دارند بين اين حجم گسترده كلمه و عصيان زبانيت متن به تاويل برسند .سطور شايد دو به دو شايد پشت هم مربوط به هم باشند . شايد روايت گسسته اي كه در شعر و داستان جاري ست از تحمل هر گونه علامت و قالب و ساختاري – در زمينه ي آنچه قراردادي است – بگريزد .
زبان شعرآستان تلفيق زبان شعري و داستاني ست .حروف – به قول مير شكاك – و كلمات و چينش و در نهايت حتي دكلاماسيون دروني و بيرو ني شان در عين بي قاعدگي ظاهري از قاعده كلي تصويري كه در ذهن خالق شكل گرفته و با روايات موازي تلفيق شده و انكثار يافته است پيروي مي كند .شعرآستان روايت جامعه امروز ماست كه معلق بين سنت و مدرنيته در ذهن توي خالق در جهان والاتر اتفاق مي افتد .تاكيد بر انتخاب تصاويري كاملن متفاوت و بكر و فرار از هر گونه رابطه اي كه تعريفي را در خود بگنجاند تلاشي براي خلق شعرآستان است .متاسفانه يا خوشبختانه تنها مرجع اين اثر همان مجموعه نديمه نورد است كه به كمك دوستان دارم با صداي خودن به خوانششان مي پردازم .تا شايد كمي باشد در درك ساختار هاي پنهان آن .
به هر حال بيشتر از آنچه من بگوين اين خود اثر خواهد بود كه به شما كمك كند تا آنرا كشف كنيد .
خواجات عزيز راست مي گويند اگر تلفيق شعر و داستان را بدون در نظر گرفتن اصل و اصول شعرآستان در نظر بگيريم : شعر – قصه ي مرحوم بني مجيدي يا شعر منثور شاهرودي و شاملو يا حتي بسيارياز متون صوفيانه همين خواهد بود كه رفته است .
شعرآستان روايت تكثر و تلفيق است در جهان مدرن .باز منمونم
امیر حسین:
توی کارتون تعادل خوبی بین شعر و نثر به چشم میخوره و فضای نثرتون هم حتی خیلی جاها به شکل زیبایی شاعرانه شده همراه با تصویرای گیرایی که مثل زندگینامه ی همون زنی میمونه که قصه تصویرش میکنه .. زنی که شاید اونقدر در سیاهی گم شده که هیچ خاطره ای از شروع خودش نداره..
" زن خاطره ایی نداشت که با کدام تیغ از دل خشخاش بیرون زده است و پوست سیاهش
رااز چه کسی به ارث می برد"
زنی که وجودش دو پاره س. نیمی از وجودش دود شده و نیم دیگه هم داره مسوزه و کم کم اون نیم دیگه هم میسوزه و دود میشه..
" بیشترش
دودی بود که در اتاق می رقصید
و کمترش
روی وافور جان می داد
کمترش داشت کم می شد
آن کمترش هم دود شد"
در قسمت دوم مرگ و تولد به شکل زیبایی به هم گره میخورن. مرگی که شاید در بطنش یه آغازه. مرگی که هیچ کوشش و مقاومتی رو از جانب زن نمی بینه. زنی که دیگه سوخته و ازش فقط رقص دودی به جا مونده و نئشگی..
" ازدود - رقاصه هاش
تنها نئشگی لب بامی مانده است
واین جزغاله های زن است
یا خود زن است؟"
و بعد از اون مثل ققنوس از دل آتشی که خودشو سوزونده دوباره زنده میشه با وجودی چند پاره و شخصیتی چند نفره..
کار متفاوت و ارزشمندی بود و فکر میکنم باید چند بار خوندش تا حسش کرد و با تلخیاش همراه شد..
موفق باشید
کورش همه خانی:
ساختار و فرم مدرنی را در شعر به منصه ی ظهور رسانده ای.و در هر کشف زبانی، شعری تازه را رویت می کنیم .هنوزا روی سطر ها ی خیابانی ات پرسه می زنم . و در تصویر ها ی زیبای شعری ات نگاه دو چندان دارم .دست مریزاد .با احترام
فریده براز جانی:
شعر شما , شعری ست چند وجهی و رئال .تیغی که بر پیکره شعرتان کشیده اید,
تمام شیره و زهر و’ پادزهرش را بیرون کشیده اید . شعرتان لایه به لایه , گسترده تر و اجتماعی تر ر’خ می نماید . در این شعر ملودی خاصی طنین انداز است که با هر معنی و وجهی , این ریتم تغییر می کند . در کنار هم قرار دادن زن و وافور , خود مقوله ای ست قابل بحث . تریاک هم دارو ست وهم مخدر , برای زن نیز همینگونه
میتوان نظر داد , زن هم میتواند ستونی محکم و مولدی نیرومند باشد و هم می تواند
زلال ترین را آلوده ترین سازد .
من در شعر شما یک فیلم واقعی از اتفاقی واقعی تر دیدم .شعری به ظاهر ساده اما بسیار سخت و شدید .
شعری از تصویری انکار ناپذیر و تلخ که ناگزیر به دیدن آن هستی , شاید حقیقتی که
تلخی اش جان مخاطب را هدف قرار می دهد. در روحش رسوخ می کند به همانگونه که تریاک .
سهیل نصرتی:
این از همان دست کارهاست که فقط باید خوانده شود همین..
شاید این مشکل درونی من باشه که هنوز به این نوع متن ها به چشم شعر برخورد نمی کنم
وقتی چیزی روی کاغذ میاد شاعر باید حظ کنه..آیا تو این احساسو داری؟
ساده بگم به منه مخاطب که اصلن حال نداد...
عاطفه صرفه جو:
تریاک...سوخته...شیره... که هر یک حاصل ماقبل خود است. تریاک زنی : زنی تلخ . زنی عصیانی. زنی شکوه گو ! سوخته زنی : زنی سوخته . زنی ماحصل نسل قبل خود. زنی حاصل زنی تلخ ! شیره زنی : زنی مرد افکن. زنی غران همچو شیر . زنی مبارز ! این دریافت شخصی ی من بود از ترکیبات اول هر بند از کار تو. حالا هر سه محصول بر آمده از دل خشخاش . گیاهی که زنده است و نفس می کشد تا نفس بگیرد از زنده گان. البته حالا که تیغ می خورد تلخ تر می شود. و این رودخانه ی تلخ آدمیان است که از دامان زنانی این چنینی در جریان است. مردان هیچ کاره اند و این زن یا همان خشخاش است که جان می دهد و می میراند.
سطر های شعری را بیشتر دوست داشتم. به دلم نشست. شاعر بدور از هر گونه قضاوتی جامعه ای افیونی را مقابل ما نشاند. جامعه ایی که زن به عنوان عنصر زایش استعاره قرار گرفت. و این من مخاطب هستم که از این سه دوره کدام باشم. یا راه به کدام گزینه ی چهارم بیابم که نیست و هست ! که هست و نیست.
در پایان میو میو خوشم نیامد. هم خوانی با دیگر واژه ها و فضا نداشت. اصلن ضرورتش هم احساس نمی شود در این شعراستان زیبا و پر معنی ! برقرار و سبز باشید.
جلال کیانی:
با سلام خدمت جناب آقای اسماعیلی عزیز کارهای شما را خوانده و استفاده کردم از منظر محتوا کارهای قابل ستایشی ست اما از نگاه زبان همانطوری که بعضی از سروران عزیز هم اشاره داشتند زبان ساختارمند است با توجه به خطر نثر و یا یک متن ادبی در این نوع نگرش در زبان این ریسک را معمولن اساتید بزرگ انجام میدهند که از زبانی سالم و ساختار مند بتوانند شعر ی در خور ستایش خلق کنند به هر حال قدم در راه دشواری گذاشتید که برایتان آرزوی موفقیت دارم با احترام و تواضع
چرخ خیاطی
آخرین چیزی که دوخت
چشم های مادرم بود
درخت ها لخت شدند
و هر روز
سیبی تمام بهار را انکار می کند
سیبی نیوتن را خیالباف می داند
سیبی هسته اش را تف می کند
سیبی اعتراف می کند از این به بعد گلابی است
ویکی از سیب ها
به خانه بر می گردد وشرمگین
جای دندانهای غریبه ایی را روی پوستش
گریه می کند.