پایان باز یک زن
نقدی بر داستان "گرگ" از هوشنگ گلشیری
"یک داستان اجتماعی خوب" ......زیستن با هر کدام از این داستان ها و هم نفس شدن با این کاراکتر
ها جان تازه ای می دهد .به روستاهای دوردست می روی، هم پیاله ی سیاسی ها می شوی،گوش
بهحرف های ناگفته ی فاحشه ها می دهی،به عیادت مرده ها می روی ،سر سنگ مرده شور خانه بوی
کافور می کشی وبالاخره زوزه گرگ می شنوی.
از این همه آمدم سراغ "گرگ".شاید حتا دوستانی که خیلی خوب گلشیری می خوانند گرگ را چندان
برای نقد نپسندند اما گرگ گلشیری چرا های زیادی دارد
داستان گرگ از گلشیری با استفاده از تکنیک فلش بک به خوبی آغاز می شود. راوی داستان بر خلاف
داستان های کوتاه دیگر گلشیری عوض نمی شود راوی یکی ازمعلم های مدرسه است اما از تکنیک
نقل در نقل بجا استفاده می کند.
گرگ را در ادبیات ایران و جهان ودر دنیای رئال با ویژگی هایی مثل درندگی ،توحش، ایجاد ترس و رعب و
کمی شاید هم مرموزی و زیرکی می شناسیم.
شخصیت ها به اندازه هم در داستان ها اهممیت دارند و نمی توان شخصیت ها را شماره گذاری کرد
اما داستان گرگ داستان زنی تنهاست و مواجهه و کشمکش درونی و ایجاد رابطه ی پرسش برانگیز و
عجیب و غیر متعارف با گرگی متفاوت که تنها و به دور از گله گرگ ها چند بار با چشم های براقش
پشت پنجره زن دکتر پیدا می شود و حتا اسیر تله نمی شود و تا چند قدمی تله می رود اما دم به
تله نمی دهد.
شاید خیلی ها معتقد باشند که داستان گرگ یک داستان چند لایه و دارای ساخت
ژرف گرایانه نیست و نباشد و نمی توان گرگ را با یک نگاه سمبلیک و نماد گرایانه تصور کرد واینکه
داستان گرگ بسیار رئال است وتنها برشی از واقعیت است .
اما به نظر من همه ی نگاه ها و قرار داد های داستان ی به گلشیری که می رسد کمی دست و پا گیر
می شوند مثلن شاید به سادگی به توان گفت گرگ داستانی سمبلیک نیست اما ادعای اینکه گرگ
نماد گرایانه است را هم نمی توان ادعای چندان گزافی دانست.
یا اینکه داستان از هول و ولا یا تعلیق بر خوردار هست یا نه؟ یا اینکه پایان داستان بسته است یا باز؟
یا روایت تخت است یا سینوسی؟ به نظرم در داستان گرگ کمی قرار داد ها دست وپا گیر می
شوند.مثلن اگر شخصیت ها را به "ایستا" و "پویا" تقسیم کنیم ؛ "اختر" ،شخصیت زن داستان گرگ
شاید هیچیک نباشد.شخصیت ایستا تا پایان داستان از رویداد ها و حوادث داستان تاثیر نمی گیرد و
در پایان همان نگرش ها یا باور های آغزین را دارد اما شخصیت پویا بالعکس می باشد و در پایان
داستان دگرگون می شود.و در پایان موضوع اصلی به اعتقاد و باور جدیدی می رسد.
شاید به آن شکل رقیق و کلاسیک نمی توان گرگ را سمبلیک فرض کرد اما وقتی فضای داستان را یک
ترس و رعب و وحشت و اضطراب و نگرانی گرفته است و داستان از فضای زیست نا آرام و نا امن حرف
می زند، نمیتوان سرسری و به راحتی گفت نمی تواند داستان گرگ نمادین و سمکبلیک باشد و این
شاید شگرد گلشیری است که قطعیت را حتا در نگاه به داستانش نمی توان جواز داد."ایجاد فاصله"
از تکنیک های گلشیری است چه در جهان بینی چه در محتوا و تم وفرم داستانی او. باید با فاصله و
وسواس حرف زد.
این ترس روانی جامعه ..این روانشناسی اضطراب انسان امروز و این ناامنی در کنار تنهایی انسان
امروز یکی از مولفه های انکار نشدنی داستان گرگ است.
در شخصیت پردازی "اختر" در داستان گرگ با ویژگی های اینچنین روبه رو :
- لاغرو پریده رنگ - قد کوتاه - نوزده ساله - و.....
اختر نوزده ساله ای که بیشتر کتاب می خواند و یا در تنهایی اش برای خود چایی می ریزد و حتا
درمهمانی های دوره ایی شوهرش شرکت نمی کند وبعد ها در داستان نقاشی می کند که البته
نقاشی هایش به زعم راوی چندان خوب نیست و مهم تر از همه! مهم تر از همه ! کد بسیار زیرکانه
و زیر پوستی و گذرایی است که گلشیری در مورد شخصیت زن داستان گرگ می دهد که شاید خیلی
ها در خواندن های اولیه به راحتی از کنار ان بگذرند که به نظر من یکی از کد ها و نشانه های بسیار
قوی و کمک کننده در یافتن کلید ها و روانشناسی اختر می باشد و آن؛ "ترس از نازایی" اختر است.
زنی تنها که حتا می ترسد باردار نشود شاید این دوری از جمع و روستا این که خانه ای اختیار کرده اند
چند صد متر آن طرف روستا ، در کنار قبرستان .این دوری و انزوا گرایی شاید ناشی از همین ترس
های اختر است که ناشی از روان مضطرب او باشد و این حس حقارت نا خواسته از اینکه شاید جامعه
و روستا به چشم اجاق کور و نازا به او نگاه کنند.
نگاه ها در داستان گرگ بسیار متفاوت و مهم است. نگاه گرگ، نگاه مردم، نگاه دکتر و ......
اختر مرا به یاد "فروغ "می اندازد.
"زنی تنها در آستانه فصلی سرد......"و حتا "پذیرفتن مرگ" که شاید بتوان گفت یکی از تم های اصلی
داستان باشد .
وآگاهی از مرگ وشاید به استقبال رفتن از آن.فصل سردی که در داستان گرگ هم در توصیفات برف
اول و برف دوم و برف سوم به خوبی می توان دید.
فصل سردی که شاید سردی ذهنیت جامعه و سردی زیست جمعی باشد. و توحشی ایجاد شده
درجامعه وترس و نگرانی اضطرابی که به سراغ شخصیت هایی که با ویژگی ها ی اختر می آ ید:
زنی اهل کتاب ، گوشه نشین، درون گرا وخیلی از ویژگی های که بیشتر باید سفید خوانی شود.
"قبرستان" ؛محیطی که در داستان های گلشیری زیاد استفاده شده است. در داستان "معصوم اول"
هم به خوبی مایه های تشویش و اضطراب و بی معرفتی انسان معاصرنسبت به آینده و زمان را می
بینیم. در " دست تاریک ،دست روشن" هم همین طور. در "فتح نامه مغان" هم باز گلشیری به
قبرستان حضور پررنگی می دهد.
"قبرستان" محیطی که به تم دل مردگی و انزوا طلبی و حتا بعضن وحشت و ترس داستان کمک می
کند.زیست در کنار قبرستان با پیشینه ی طولانی که در سکوت و تنهایی ترس اور دارد انتخاب خوبی
است.
گذاشتن شکلات و آبنبات در جیب و اینکه زن بچه ها را دوست دارد و این علاقه به بچه ها و این
احساس ترس و حقارت از اینکه بچه دار نشود این کشش و رانش توامانی که در روان اختر نسبت به
بچه و بچه ها هست را در رفتار های اختر می توان دید ،در نقاشی هایش،در دلبستگی اش به گرگ
و در این حس "قربانی شدن".
قد کوتاه زن ،ترس از نازایی،وشاید شاید قیافه نه چندان زیبای او لب های سرد ،عینک مطالعه ،اندام
ظعیف و گوشه گیری زن به تحلیل روانشناسی زن کمک می کند.
اختر شاید نمونه ایی از زن های جامعه مضطرب و ناامن و حتا می توان گفت نازاست.نمونه ای از زن
هایی که که در چتر ناامنی و چتر بی اعتمادی و در نگاه های متوحش، نگاه های دریده و ترس های
توامان قربانی می شوند و خود داوطلبانه پای در راه قربانی شدن می گذارند.
اما زند ه ماندن عنصر اعتماد.حتا به عنوان یک مکانیزم دفاعی خیالی و توهمی و شاید مکانیزم جا به
جایی در برابر عصبیت ترس.
اعتماد به گرگ تا لحظه های پایانی که گرگ را اندام سگ می بیند. آن هم سگ گله که بیشتر پیشینه
نگاه بان دارد تا هجوم آور. سگی که حتا می تواند همراه باشدهمراهی کند وتنهایی زن را پر کند.زنی
که شاید بتوان گفت به عمد این اعتماد و اشتباه را در مورد هویت گرگ می کند و خوش بینانه گرگ را
با پوزه سگ می کشد.گرگ را با دم سگ میکشد و در نهایت داستان گرگ را کلن سگ می کشد
.همان گرگ که سایه اش مبالغه آمیز تمام روستا و قبرستان را گرفته بود.
سایه ناامنی که که در تصویری بسیار زیبا کل روستا را گرفته است سایه ترسی که روی محیط زیست
انسان معاصرافتاده است. این برتری امور انتزاعی بر امور عینی در روانشناسی تحلیلی نتیجه مستقیم
ترس و اضطراب است.این ترس است که دامن به توهم و انتزاع می زند.این ناامنی است که رابطه با
امور عینی را قطع می کند وآرام آرام امور انتزاعی گسترده دامن تر می شود.و آن جامعه ی مرعوب
شده است که آبستن توهمات فزاینده و تصورات واهی وخیالی نا صحیح است و امور انتزاعی در بستر
جامعه وحشت زده ومرعوب جای امور متعیین می نشیند.
و این انسان مضطرب دست پای گم کرده است که در هول وولای ناامنی و توحش دست به دامان امور
وهمی وخیالی می شود وپیش می ورد تا انجایی که قربانی این بی معرفتی نسبت به اینده و زمان
ناشی از دلهره می شود.
در روانشناسی منشاء و دلیل اضطراب نا مشخص است اما در ترس منشاء ترس معین است. اختر
شاید به نوعی هم ترس دارد هم اضطراب هر چند دکتر می گوید :" سر نترسی دارد".اضطراب از گرگی
که اینده کشمکش با او را نمی داند
در روانشناسی نو ، آدمی در برابر ترس و اضطراب مکانیزم های مختلفی نشان میدهد:
سرکوب...رجعت...انکار ..خیال بافی...کناره گیری..جابه جایی..درون فکنی..برون فکنی..همانند
سازی..دلیل تراشی..وانمود سازی...جبران ..توفق..تصعید و....
اما در باره زن در گرگ سخت می توان گفت که چه مکانیزمی را انتخاب کرده است. میتوان به سادگی
گفت سرکوب را انتخاب نمی کند و یا دلیل تراشی نیست یا وانمود سازی نیست اما مکانیزم انکار را
نمی توان به راحتی انکار کرد یا حتا توافق را یا همانند سازی را.
روانشناسی زن گرگ دربرابر ترس و اضطراب پیش آمده و پیشرفت او و کناره گیری از ترس ،همانند
سازی او، خیال بافی های زن و برون فکنی ها حتا می توان گفت تصعید ها .....ترکیبی از مکانیزم های
روانی گوناگون را نمایش می دهد .
و در نهایت نمی توان گفت این ترس و اضطراب بیماری انسان امروزی به یک پدیده روان نژدی است و یا این ترس غیر عادی و اصطلاحن فوبی و مربوط به علوم بالینی است؟